۰

خاطره ی یکی از فرماندهان مشهد

 خاطرات

http://bayanbox.ir/view/4575723450810057725/1333.jpg

وقتی به مشهد رفته بودم که احوال فرمانده خودم در زمان جنگ را بپرسم، دیدم او بسیار ناراحت است. همینطور که در بهشت رضای مشهد در صبح زود با هم قدم می‌زدیم، به سمت گنبد امام رضا (ع) و کرد و با گریه گفت خدایا دیگر چقدر می‌خواهی من را امتحان کنی؟ قسمت مهم حرفی که آنجا زد این بود که الان دیگر بچه‌های من در خانه هم نمی‌توانند من را درک کنند بلکه من از درد باید روی پشت بام خانه تا صبح راه بروم. یک سال بعد یک بار دیگر او به تهران آمده بود و این حرف‌ها را با صدای گریه بلند به من می‌زد، اما از فاصله‌ای که او در تهران گریه کرد تا زمانی که شهید شد کمتر از 36 ساعت زمان برد .

نظرات (۰)
هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی