۱۱ مطلب با موضوع «خاطرات» ثبت شده استصوتفیلمعکس

 پدرم، حاج حسین قالیباف، تک فرزند خانواده، در کودکی مادرش بی‌بی صدیقه (معلم قرآن طرقبه) و در جوانی پدرش را از دست داد و با کار و همت فراوان زندگی خودش را ساخت.


از وقتی به یاد دارم، دو ویژگی در رفتار و گفتارش به وضوح دیده می‌شد: «کار و تلاش» و «تاکید بر کسب رزق حلال».

در ایام دفاع مقدس، شهادت برادرم حسن، ذره‌ای ضعف در عزم و همیت ایشان ایجاد نکرد و حضورشان در جبهه همچنان با جدیت و در مسئولیت پشتیبانی گردان، ادامه داشت. پس از ایام جنگ نیز، اغلب فعالیت ایشان وقف امور عام‌المنفعه بوده؛ از پیگیری امور محلی و منطقه‌ای تا حل مشکلات فی‌مابین برخی اهالی. پدر، مردِ کار است. .

چیزهای زیادی از ایشان آموخته‌ام اما از میان آنها به این دو نکته اشاره می‌کنم:

اول. هرگز بدون کار و تلاش، انتظار نتیجه و تحقق هدف را نداشته باش.

دوم. هرگز در ازای کاری که برای کسی انجام می‌دهی، انتظار کار متقابل یا جبران نداشته باش.

میلاد حضرت امیرالمومنین (ع) و روز پدر را خدمت ایشان تبریک می‌گویم، دستشان را می‌بوسم و از درگاه خداوند منان می‌خواهم سایه پرمهرشان تا سالها بر سر من و خانواده مستدام باشد. .

دو درس که از پدرم آموختم
یکی از تاکیدات مکرر آیت الله مجتبی تهرانی (ره) این بود که فلانی! حواست باشد که شما مسئول دین مردم هم هستی؛ در حین اینکه به همه کارهای شهرداری توجه می کنی، اما در مقابل دین مردم هم مسئول هستی
خاطره‌ای از یکی از فرماندهان در آئین پاسداشت مقام جانباز
خاطره ی یکی از فرماندهان مشهد
تیر به شکمش اصابت کرده بود و چون در کوله‌پشتی‌اش آر پی جی بود، خرجی آن آتش گرفته بود و تمام پشت این برادر بسیجی را سوزانده بود ولی این عزیز اصلا ناله نمی‌کرد و از کسی تقاضای کمک نداشت
خاطره‌ای از دلاوری های بسیجیان آذربایجانی
جوانان و نوجوانانی که سال‌ها پشت نیمکت‌های مدرسه همکلاس بودند و برای کسب علم و دانش تلاش می‌کردند، همرزم شدند و در جبهه‌های جنگ توانایی‌هایی خود را در راه دفاع از میهن و در میان بارش آتش و گلوله در طبق اخلاص نهادند.
همکلاسی‌ها و همرزمان سال‌های دفاع مقدس
دنبالش دوید و کلتش رو درآورد و یک تیر هوایی زد! طرف رفت بالای تپه، رفیقهایش را خبر کرد، برگشت و گفت کی تیر زد؟! مرتضی گفت من زدم! گفت تو بیخود کردی زدی... و محکم زد تو گوش مرتضی! مرتضی هم زد و حاج قاسم هم دوید کمک و آنها هم آمدند و خلاصه دعوا شد!
رفته بودیم برای باز کردن جوی آب، نه دعوا
در قرارگاه قدس بودیم و در کرخه عمل میکردیم. درست در مسیری که شهدای هویزه مثل شهید علم الهدی عمل کرده بودند. شب عملیات، کمی تاخیر به وجود آمد. چون باید از رودخانه رد می شدیم ...
ملاقات بعد از ١١ سال
در اتاق قدم میزد و زار زار به پهنای صورت، اشک می ریخت. می گفت: حاج باقر! جایی سراغ داری در میدان جنگ، پشت خاکریز، من سرم را خم کرده باشم؟ جایی سراغ داری که وقتی توپی، گلوله ای میخورد و همتون می نشستید زمین، من جایی نشسته باشم؟
یک خواسته از خدا
من نوجوان بسیجی ساعت ها تو ستاد خراسان می ایستادم تا شاید شهید نظر نژاد رو ببینم و سلامش کنم و او جواب سلام من رو بدهد. بدون اغراق برای من افتخار بود که من رو به پادویی خودش قبول کند.
افتخار پادویی